خرید بک لینک
به طرز عجيب و احمقانه‌ای دلم برايت تنگ است! دلخوشی‌ها کم نيست! آدمهاي دورُ برم هم کم نيستند! مي آيند لبخندی روی لبم مينشانند و ميروند ولي دلتنگی عجيبی هميشه و همه جا همراه من است ... نميدانم اين روزهايت چطور ميگذرد ... نميدانم تو هم دلتنگی يا نه؟! ميدانم که ميخوانی! و ميدانم که نميدانی چقدر اين دلتنگی برايم زجزآور است! آنها که کمتر مرا ميشناسند هنوز هم ميگويند خوش بحالت... چه روحيه اي داری! کاش بلد بوديم مثل تو ساده بگيريم و بخنديم... اما آنها که بيشتر ميشناسند ، ميگويندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 21:35

مرده ام ...

خیلی وقت است مرده ام...
دلــــــم می خواهد ببارم،کسی نپرسد
چرا؟. . . توچه میفهمی. . .
این روزها ادای زنده ها را در میاورم. . .
تظاهر به شادی می کنم ، حرف میزنم مثل همه . . .
امـــــــــــــــــــــــــــا. . .
بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام
بی انصـــــــــــــــــاف...

چانه نزن ... حسرت هایم به ارزش عـــــــمرم تمام شده. .

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 21:35

کاش میشد... ڪـــــاش مـــــےشـــــدمـــــن و ٺـــــو 《 مــــــــــا 》 بودیـــــمزیـــــر سقـــــف یـــــک خـــــانـــــه کوچـــــک ِ حیـــــاط دارعصـــــرهـــــاتـــــوی حیـــــاطروی ِ یـــــک تـــــاب فلـــــزی کوچـــــک مـــــےنـــشســـــتیـــــممـــــن ســـــر روی ِ شـــــانـــــه تـــــوو تــــــــــو در جـــــایـــــے درســـــٺ کنـــــار مـــــنکــــــــــاش یــــــــــک خــــــــــانه داشتیــــــــــم !《 مـــــــــــــــا 》بــــــــــا هـــــــــــــــم … ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 21:35

همیشه باید یکی کسی باشد که حتی اگر به جای کلمات فقط سه نقطه گذاشتی در یک صفحه سفید، بدانی که می داند یعنی چه ! . . . همیشه باید کسی باشد ! تا بغض هایتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 شهريور 1397 ساعت: 23:17

سه سال گذشت ...-الان شادی ؟ * ای، آره ! - ارزشش رو داشت ؟! * شاید ! - تونستی فراموش کنی ؟! * هرگز ... - دوست داری چی هدیه بگیری ؟ * برگردم به گذشته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 شهريور 1397 ساعت: 23:17

ڪـــــاش مـــــےشـــــدمـــــن و ٺـــــو 《 مــــــــــا 》 بودیـــــمزیـــــر سقـــــف یـــــک خـــــانـــــه کوچـــــک ِ حیـــــاط دارعصـــــرهـــــاتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 شهريور 1397 ساعت: 23:17

هر کسی رو می تونستم دوست داشتـــه باشم . . .

اگــــــــر ...

دوست داشتــن را از ” تـــــو ” شروع نمــی کردم . . .

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 شهريور 1397 ساعت: 23:17

سالهاست ...

منتظرآمدن روزهای بهترم

ولی نمیدانم چرا...؟!!!

هنوز هم دیروز ها بهترند...

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 شهريور 1397 ساعت: 23:17

دوستت دارم های سیزده سالگی را روی بخار شیشه ی کلاس کشیدیم با یک قلب و حرف اول یک اسم دوستت دارم های بزرگ تر را در نامه های عاشقانه نوشتیم پنهانشان کردیم هنوز هم یکی از آن نامه ها آنجاست من از ترس مادرم جوری پنهانش کردم که حتی خودم هم نتوانستم پیدایش کنم_ دوستت دارم، و زنان در حوالی سی سالگی شاید دیگر قلبی روی بخار شیشه نکشند اما هنوز هم پر از دوستت دارمند چند تا از دوستت دارمهایم را برایت مربای آلبالو درست کرده ام چند تا را گرد گرفته ام از اشیا با یکی از آنها پیرهنت را اتو کرده ام و با یکی با یکی دارم این شعر را برایت می نویسم. _ کاش بجای خیالم در دنیایم بودی _ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 12:13

یکبار برایم نوشتی دوستت دارم من هزار بار خواندمش هزار بار ضربان قلبم بالا گرفت هزار بار نفس در سینه ام برید هزار بار در وجودم ریشه کرد انگار که هزار بار شنیده ام انگار که هزار بار نوشته ای یکبار در آغوشت کشیدم هزار بار خوابش را دیدم هزار بار تب کردم هزار بار آرام گرفتم انگار که هزار بار در آغوشم بوده ای تو یکبار دروغ گفتی من دروغت را هزار بار تکرار کردم هزار بار رویا ساختم هزار بار باور کردم انگار خانه ام را روی آب ساخته باشم یکبار نبودی من هزاربار دنبالت گشتم هزار بار خاموش بودی هزار بار به در بسته خوردم هزار بار دلم گرفت انگار که تمام هزارانم را باخته باشم و اما یکباره در دلم فرو ریختی و من که تو را هزار بار زندگی کرده بودم هزار بار مردم تو همیشه همان یک بودی ، یک دوستی ، یک تب ، یک رابطه ، یک تجربه ... و این من بودم که از یک ، هزار ساخته بودم .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 12:13

به خیابان که می روم , ناخودآگاه به یاد تو می افتمهمان خیابان قدیمی را میگویم !با چراغ های کم سویش که بعد از رفتنت خاموش شدند!کاش میشد به عقب برگردیم...به روزهای سرد زمستانی که برای دیدن تو از پشت پنجره ی چوبی اتاقت به خیابان می آمدم;روی نیمکت خیس پارک روبروی پنجره اتاقت , ساعتها می نشستمتا لحظه ای تو را ببینم.گاهی سرما تا مغز استخوانم نفوذ می کرد اما تو که میخندیدی, گرم می شدمیادت می آید؟پس به احترام روزهای قدیمی بیا و کمی خودمانی باش!اصلا دوباره بیا و مرا به اسم کوچک صدا بزن!گوشهایت را هم بدهکار حرف هیچکس نکن!بگذار کسی سر از نخ نگاهت درنیاورد!!باور کن این خیابان , تا دلت بخواهدبدهکار قدم زدن های دونفره ی من و توست!اینقدر از نبودنت نوشته ام که دیگر هیچوقت بودنت به خواب شعرهایم همنمی آید!به انتظار آمدنت اینقدر به آستان این در خیره مانده ام , که چشمانم از حدقه ی زندگی بیرون زده اند!پس برای یکبار هم که شده بیا تا کلاه بر سر زندگی بگذاریم!میدانم نمی آیی؛این رابطه از روز اول نطفه اش یکطرفه بسته شدهولی این را هم بدانکه عشقهای امروزی , ;کال تر از آنند که دهان رابطه ای را شیرین کنند!چه کنم که این خیابان یاد تو را در ذهن من حک کردهو من باید همیشه غصه این را بخورمکه ای کاشخیابان قرار ما ;یک کوچه بن بست بود!!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 12:13

به طرز عجيب و احمقانهای دلم برايت تنگ است! دلخوشیها کم نيست! آدمهاي دورُ برم هم کم نيستند! مي آيند لبخندی روی لبم مينشانند و ميروند ولي دلتنگی عجيبی هميشه و همه جا همراه من است ... نميدانم اين روزهايت چطور ميگذرد ... نميدانم تو هم دلتنگی يا نه؟! ميدانم که ميخوانی! و ميدانم که نميدانی چقدر اين دلتنگی برايم زجزآور است! آنها که کمتر مرا ميشناسند هنوز هم ميگويند خوش بحالت... چه روحيه اي داری! کاش بلد بوديم مثل تو ساده بگيريم و بخنديم... اما آنها که بيشتر ميشناسند ، ميگويند نفسهايت غبار دارد!!! چشمانت تار است!!! از کجا بگويم ؟! از آغوشهايي که اندازهام نميشوند ؟! لبخند هایی که شادم نميکنند ؟! از آدمهایی که نميخواهم بشتر بشناسمشان ؟! تو دیگر نیستی ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 12:13

خیلی وقت است مرده ام...
دلــــــم می خواهد ببارم،کسی نپرسد
چرا؟. . . توچه میفهمی. . .
این روزها ادای زنده ها را در میاورم. . .
تظاهر به شادی می کنم ، حرف میزنم مثل همه . . .
امـــــــــــــــــــــــــــا. . .
بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام
بی انصـــــــــــــــــاف...

چانه نزن ... حسرت هایم به قیمت عـــــــمرم تمام شده. .


برچسب: نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 12:13

باز هم به یادت افتادم امروز وقتی از همهء آدمهای مث خودم ، منزجر شدم وقتی کم آوردم وقتی چارهء کارم ، سکوت و نگاه بود کمبودِ دستهای سردِ تو رو حس کردم یا شاید هم نوازشِ پوستِ خنکت دلم تنگ شد واسه لحظهء آرامش واسه نشستن و زول زدن ، به این حرکتِ ساکن تیک تیکِ قلبِ من و شاخه های وجودِ تو دلم طاقت نیآورد پر زد و به خیالِ تو افتاد غرق شدم توی رؤیاهایی که هرگز با تو نداشتم اوقاتی که میشد با هم تجربه کنیم من و تو و این دنیا ، از فاصلهء دور شاید ، یه جور ، عشقِ مرگ ، همیشه با منه نمیدونم اینکه دلم میخواد تو چارچوبِ پنجرهء دوتاییمون ، معلّق بشم ایادامه مطلب

برچسب: امشب باز به یادت,باز به یادت تف به ذاتت, نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 16:43

چرا گرفته دلت...مثل آنکه تنهایی...

چقدر هم تنها!! خیال میکنم دچارآن رگ پنهان رنگها هستی...

دچار یعنی...

عاشق...

و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد

همیشه فاصله هست...

دچار باید بود

برچسب: تنهایی یعنی,تنهایی من,تنهایی پر هیاهو,تنهایی را دوست دارم,تنهایی شعر,تنهایی اس ام اس,تنهایی عکس,تنهایی متن,تنهایی جملات,تنهایی غم, نویسنده: اشکان رفیعی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 16:42

صفحه بندی