
به طرز عجيب و احمقانهای دلم برايت تنگ است! دلخوشیها کم نيست! آدمهاي دورُ برم هم کم نيستند! مي آيند لبخندی روی لبم مينشانند و ميروند ولي دلتنگی عجيبی هميشه و همه جا همراه من است ... نميدانم اين روزهايت چطور ميگذرد ... نميدانم تو هم دلتنگی يا نه؟! ميدانم که ميخوانی! و ميدانم که نميدانی چقدر اين دلتنگی برايم زجزآور است! آنها که کمتر مرا ميشناسند هنوز هم ميگويند خوش بحالت... چه روحيه اي داری! کاش بلد بوديم مثل تو ساده بگيريم و بخنديم... اما آنها که بيشتر ميشناسند ، ميگويند...
ادامه مطلب
به طرز عجيب و احمقانهای دلم برايت تنگ است! دلخوشیها کم نيست! آدمهاي دورُ برم هم کم نيستند! مي آيند لبخندی روی لبم مينشانند و ميروند ولي دلتنگی عجيبی هميشه و همه جا همراه من است... نميدانم اين روزهايت چطور ميگذرد ... نميدانم تو هم دلتنگی يا نه؟! ميدانم که ميخوانی! و ميدانم که نميدانی چقدر اين دلتنگی برايم زجزآور است! آنها که کمتر مرا ميشناسند هنوز هم ميگويند خوش بحالت... چه روحيه اي داری! کاش بلد بوديم مثل تو ساده بگيريم و بخنديم... اما آنها که بيشتر ميشناسند ، ميگويند نفسهايت غبار دارد!!! چشمانت تار است!!! از کجا بگويم ؟! از آغوشهايي که اندازهام نميشوند ؟! لبخند هایی که شادم نميکنند ؟! از آدمهایی که نميخواهم بشتر بشناسمشان ؟! تو دیگر نیستی ......
ادامه مطلب
چرا گرفته دلت...مثل آنکه تنهایی... چقدر هم تنها!! خیال میکنم دچارآن رگ پنهان رنگها هستی... دچار یعنی... عاشق... و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد همیشه فاصله هست... دچار باید بود...
ادامه مطلب
خسته ام... خسته از تظاهر کردن ... دیگه نمیتونم بریدم...روز به روز خودم با دستای خودم خودمو دارم نابود میکنم...دیگه نمیتونم تظاهر کنم به شادی _ دوست داشتن...هر روز دارم نابود شدن خودمو میبینم و دم نمیزنم چیکار کنم؟؟؟ توانی برام نمونده...
ادامه مطلب